تبليغاتX
دانستن حق مردم است - شیر سلطان جنگل !

شیری که همه را می درید

و قرار شد هر روز یک عزیر شامش شود

تا چراغ خانه ها یکی یکی خاموش شود

و خرگوش فریبش داد

و به طمع دریدن عکس خود در چاه افتاد

قصه گویش دروغ می گفت

شیر همه را می درید

همچنان

فروهر مرد

فروهر ها مردند

آنها را دریده بود

و حیوانات

خوشحال از اینکه زنده بودند

شامهای بعدی آماده

 ....

او عکس خود را در چاه نمی درید

او عاشق خود شده بود

قصه تمام نمی شد

حیوانات زنده بودند

به خیالشان

مرگ در چشمان همه حلقه زده بود

شام بعدی چه کسی است ؟

هیچ کس نمی دانست کی فریاد خواهد زد "من غذای تو نخواهم شد "

خرگوشها زمین را می کندند

موش کورها دیده بان بودند

لاک پشتها قهرمان دو و ...

حکومت بر این جماعت چقدر آسان بود

شیر پایان داستان را می دانست

خرگوشها به جنگلهای مجاور می رفتند

شیر آنها را گرسنه نگه داشته بود

و خرها رییسشان بودند

خرها هر روز به نیابت از حیوانات عر عر می کردند

حیوانات از عرعر خرها به تنگ آمده بودند

"این جنگل چاه نمی خواهد " خرها می گفتند

شیر پایان داستان را می دانست

عرعرهای پیش از دستور

خرگوشها چاه بکنند

گاومیشها پر کنند 

شیر از طرف خدا سلطان جنگل است

و ما از طرف خدا عر می زنیم

کنسرتهای زاری

کارناوالهای مرگ

کسی جنازه ها را نمی شناخت

تنها وقتی چاله ای گودتر می شد

تابوتها به رقص در می آمدند

اینجا جنگل است

و شیر سلطان جنگل

یالهایش را می بینید

هر روز کلفت تر می شود

او پایان داستان را می داند ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:35 توسط فرزانه سید سعیدی |