قوُلوُا لا اِلهَ اِلّا الله تُفْلِحوُا[1] قُلْ يٰا اَهْلَ الْكِتٰابِ تَعٰالَوْا اِليٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ[2]
سيري بر حقانيت تصوّف از نگاه علماء اعلام كثرالله امثالهم
در حاشيه تهاجم به حسينيه شريعت قم
|
آيتالله خميني: «و من تو را اي برادر عزيز سفارش ميكنم كه به اين عارفان و حكيمان كه از شيعيان خالص علي بن ابي طالب و اولاد معصوم او عليهم السّلام هستند و در راه آنان قدم برميدارند و به ولايت و دوستي آنان متمسّكند گمان بد مبر و مبادا كه درباره آنان سخن ناپسندي بزني و يا به آنچه دربارة آنان گفته شده گوش فرا دهي كه ميافتي به آنجا كه بايد بيفتي.»[3] |
|
استاد مطهري: «سخن در اين نيست كه عرفاي مسلمين از اين سرمايهها چگونه استفاده كردهاند، سخن درباره اظهار نظرهاي مغرضانه، گروهي غربي و غربزده است كه ميخواهند اسلام را از نظر معنويت، بيمحتوا معرفي نمايند. سخن دربارة سرمايه عظيمي در متن اسلام است كه ميتوانسته الهام بخش خوبي در جهان اسلام باشد.»[4] |
كساني كه گمان ميكنند تصوّف و عرفان پديدهاي متفاوت از اسلام است و با راه انداختن غائله و فتنه و سروصدا و آشوب حسينيه صوفيه را به آتش ميكشند و تخريب ميكنند لازم است از جهت اعتلاي اسلام و ايجاد وحدت و اتّحاد مسلمين بدانند كه سلسلة جليلة عرفاي مرتضوي رضوي نعمتاللّهي گنابادي كه شيعة اثني عشري و منتظران ظهور حضرت حجّت امام دوازدهم عجّل الله فرجه و در شريعت مقلد آيتالله خميني و ساير مراجع جامع الشّرايط ميباشند و با طهارت و به ياد خدا موظّفند و بسياري از آنها از تَهَجُّد غفلت ندارند و علاوه بر عمل به واجبات و مستحبّات و ترك محرّمات از مكروهات نيز پرهيز دارند. شاهد اين مدعا صفحة 221 كتاب شريف ولايتنامه اثر خامة سلطان العارفين و برهان الواصلين آخوند ملّا سلطانمحمّد گنابادي ملقّب به سلطانعليشاه طاب ثراه ميباشد كه آيتالله خميني در تفسير سورة حمد خود از ايشان به عنوان عالم طراز اوّل از صدر اسلام تا كنون نام ميبرد (كه معروض خواهد شد) چنين ميفرمايند: «پس سالك بايد مراقب حال خود باشد كه دقيقهاي از محرّمات و مكروهات را مرتكب نشود و اگر از دارالعلم انسانيّت تنزّل كرد و به دار الجهل نفسانيّت افتاد و به اقتضاي شيطنت يا سبعيّت يا بهيميّت به خطا يا نسيان مرتكب حرام يا مكروهي شد به زودي تدارك كند به توبه و استغفار».
واقعة تخريب حسينيه قم باعث تعجّب و تأسّف و تأثّر شد از اين كه عاملان آن بدون اطلاع و آگاهي از عرفان اسلامي و بدون مطالعة كتب عرفا و با عدم آگاهي از سير و سلوك الي الله بر اثر اغواء و تحريك نادانان و مغرضان و معاندين عرفان و خدا ناشناسان از حقيقت بيخبر نه تنها به مسلمانان بلكه به مراجع تقليد اهانت روا داشتند. در حالي فرقة دراويش را ضالّه خطاب نمودند كه حضرت ختمي مرتبت (ص) اَلْفَقْرُ فَخْري وَ اَنَا اَفْتَخَرُ بِهِ عَليٰ سٰائِرِ الْأَنْبيٰاءِ[5] فرمودند[6] كه در كتاب غوالي اللّئالي ابن جمهور اين حديث مستند درج است[7]. همچنين آيتالله خميني به هيئتي از مسوؤلين مملكتي خود را درويش معرفي نمودند و گفتند: ”من هم افتخار ميكنم كه درويشم“. هر كسي كه بالفعل به مقام درويشي[8] كه به حكم آية يٰا اَيُّهَا ٱلنّٰاسُ اَنْتُمُ ٱلْفُقَرٰاءُ اِلَي ٱللهِ[9] كه فطرت انساني است برسد به كمال انسانيّت رسيده است و عارف شيراز، حافظ دربارة چنين كساني لب به سخن ميگشايد[10]. علّامة شهيد استاد مطهري اين درويش را در صفحة 77 كتاب تماشاگه راز چنين معرفي ميكند: «شعر حافظ نمونة كوچكي از قرآن، نهج البلاغه، دعاهاي كميل و ابوحمزة ثمالي و صحيفة سجّاديّه است» و در صفحة 98 همان كتاب مينويسد: «حافظي كه افتخار ايران است» و در صفحة 123 ميگويد: «حافظ گلي است از يك بوستان، و آن بوستان معارف اسلامي است. در صورتي كه بزرگترين اديب جهان هم بيايد نميتواند حافظ را شرح كند. حافظ را عارفي بايد شرح كند كه اديب هم باشد. به همين دليل است اين بنده با تمام صراحت عرض ميكنم كه هيچ مدعي شرح حافظ نيستم چون نه عارفم و نه اديب».
بلي اين دل سوختگان و خداجويان كه پيوسته به اشك ديده و خون جگر وضو ميسازند و جز خدا چيزي نميخواهند و جز بندگي او و اطاعت از انبياء و اولياء و اوصياء عليهم السّلام و علماي اعلام عاملين بر آستان كسي سر فرود نميآورند را درويش و صوفي و عارف و فقير مينامند كه استاد مطهري در اين مورد در كتاب كلام، عرفان و حكمت عملي[11] خود بطور مبسوط بحث ميكنند.
اكنون در شناخت اين فرقة ناجي بلكه منجي سيري در آثار آيتالله خميني ميكنيم تا بدانيد كه ايشان در حقّ اين قوم چه سخنان ارزندهاي دارند. در صفحة 71 كتاب مصباح الهداية الي الخلافة و الولاية[12] دربارة چگونگي فهم و درك كلمات و سخنان عرفا و درك مقامات عرفاني ميگويند: «اين كار بايد در نزد ولييي از اولياء خدا كه منصب ارشاد داشته باشد و تو را به مقصد و مقصود آن بزرگان راهنمائي كند انجام گيرد» و در صفحة 73 همين كتاب مينويسند: «و من تو را اي برادر عزيز سفارش ميكنم كه به اين عارفان و حكيمان كه از شيعيان خالص علي بن ابي طالب و اولاد معصوم او عليهم السّلام هستند و در راه آنان قدم برميدارند و به ولايت و دوستي آنان متمسّكند گمان بد مبر و مبادا كه دربارة آنان سخن ناپسندي بزني و يا به آنچه دربارة آنان گفته شده گوش فرا دهي كه ميافتي به آنجا كه بايد بيفتي[13] و تنها مطالعة كتابهاي آنان بدون آن كه به اهل اصطلاح مراجعه شود كافي نيست كه از مقاصد آنان اطلاع حاصل شود زيرا هر قومي را زباني مخصوص و هر طريقهاي را بيان ويژهاي است».
در صفحات 80 و 81 همان كتاب مينويسند: «اي خدائي كه مردگان را از گورها برانگيزي ... دلهاي ما را از اين كهنه قبرستان برانگيزان و بار ما را از اين كوره ده سرزمين ستم بربند تا در نشئة قلبي انوار معرفت را مشاهده كنيم و گوش دل ما سروشهاي پيامبرت را در آن نشئه بشنود. باشد كه بهرة ما از نبوّت تنها آن نباشد كه با گفتن شهادت به زبان خون و مال خود را محفوظ داشته و از عمل كردن به احكام او مقصود ما فقط اكتفا كردن در رابطه با قواعد فقهي و موافقت داشتن برحسب صورت باشد و از خواندن قرآن كريم هدف ما زيبا خواندن و فراگرفتن احكام تجويد و مخارج حروف باشد تا در نتيجة اين كوتاه نظري از آنان باشيم كه خداي تعالي دربارهشان فرموده است: بر گوش و چشمهايشان پرده كشيده شده است و نيز فرموده است: دلهاي آنان گرفتار بيماري است[14]».
در صفحة 91 اين كتاب در مورد اين كه كلام عرفا راز است چنين مينويسند: «و پشت پردة اين سخن رازي است كه توان اظهار آن نيست و سزاوارتر آن كه هم چنان در زير پردههايش نهان بماند».
در صفحات 209-208 ضمن شرح اسفار اربعة اهل سير و سلوك عرفاني مينويسند: «از اينجا است كه اهل سلوك معتقدند كه سالك را چارهاي نيست از اين كه بايد معلّم و رهبري داشته باشد تا او را به سلوك رهبري كند و آن رهبر بايد به كيفيات سلوك عارف باشد و از جادّة رياضات شرعي خارج نشود كه راههاي سلوك باطني به شماره درنيايد و به عدد نفسهائي كه مردم ميكشند راه براي سلوك الي الله هست،
قطع اين مرحله بيهمرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي»
چه بزرگان صوفيه از اين معلّم اخلاق و معنويات و رهبر سير و سلوك سالكين ميباشند كه در شريعت با آنكه مجتهد ميباشند جهت وحدت اسلام و مسلمين از علما و مراجع جامع الشرايط نظير آيتالله خميني امر به تقليد ميكنند يا عمل به احتياط ميفرمايند.
در صفحات 65-64 كتاب آداب الصّلوة[15] ضمن شرح سير و سلوك مينويسند: «و پس از اين منزل، منازلي است كه از هفت شهر عشق عطّار پس از آن نمونهاي حاصل؛ و آن قائل سالك[16] در خم يك كوچه خود را ديده، و ما در پشت سورها و حجابهاي ضخيم واقعيم و آن شهرها و شهريارها را جزء بافتهها گمان ميكنيم. من با شيخ عطّار يا ميثم تمّار كار ندارم ولي اصل مقامات را انكار نميكنم و صاحب آنها را از جان و دل طلبكارم و در اين محبّت اميد فرج دارم، تو خود هر چه خواهي باش و با هر كه خواهي پيوند.
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه دوست دست غيب آمد و بر سينة نامحرم زد
ولي در اخوّت ايماني و خلّت روحاني با احبّاء عرفاني خيانت روا ندارم و از نصيحت كه از حقوق مؤمنين است به يكديگر، خودداري ننمايم. بالاترين قذارات[17] معنوي كه تطهير آن را با هفت دريا نتوان نمود و انبياء عظام عليهم السّلام را عاجز نمود، قذارت جهل مركب است كه منشاء داء[18] عضال[19] انكار مقامات اهل الله و ارباب معرفت است و مبدأ سؤ ظن به اصحاب قلوب است. و تا انسان به لوث اين قذارت آلوده است، قدمي به سوي معارف نخواهد برداشت؛ بلكه بسا باشد كه اين كدورت نور فطرت را، كه چراغ راه هدايت است، خاموش كند و آتش عشق را كه براق عروج به مقامات است فرو نشاند و منتفي كند و انسان را در ارض طبيعت مخلّد نمايد». اميد است تأمّل و دقّت شود كه چه ميكنند. قيام ناكثين و مارقين و قاسطين[20] عليه حضرت موليu دليل بر آن نيست و نبود كه پيغمبر اكرم (ص) ناقص يا بد تربيت كرد.
و در صفحة 183 اين كتاب[21] براي تذكّر به اهل فضل و دانش اينطور مينويسند: «افسوس كه ما از معارف الهيّه و از مقامات معنويّه اهل الله و مدارج عالية اصحاب قلوب به كلّي محروميم. يك طايفه از ما به كلّي مقامات را منكر و اهل آن را به خطا و باطل و عاطل دانند؛ و كسي كه ذكري از آنها كند يا دعوتي به مقامات آنها نمايد، او را بافنده و دعوت او را شطح محسوب دارند. اين دسته از مردم را اميد نيست كه بتوان متنبّه به نقص و عيب خويش كرد و از خواب گران بيدار نمود- اِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ اَحْبَبْتَ [22]. وَ مٰا اَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فيِ الْقُبوُرِ[23]… وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ ٱللهُ لَهُ نوُراً فَمٰالَهُ مِنْ نوُرٍ[24] اين طايفه هر چه حديث و قرآن از محبّت و عشق الهي و حبّ لقاء و انقطاع به حق بر آنها فروخوانند، به تأويل و توجيه آن پردازند و مطابق آراء خود تفسير كنند – آن همة آيات لقاء و حبّ الله را به لقاء درختهاي بهشتي و زنهاي خوشگل توجيه نمايند. نميدانم اين گروه با فقرات مناجات شعبانيّه چه ميكنند كه عرض ميكنند: اِلهٰي، هَبْ لي كَمٰالَ الْاِنْقِطٰاعِ اِلَيْكَ، وَ أنِرْ اَبْصٰارَ قُلوُبِنٰا بِضيٰاءِ نَظَرِهٰا اِلَيْكَ حَتّيٰ تَخْرِقَ اَبْصٰارُ ٱلْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِليٰ مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرواحُنٰا مُعُلَّقَةً بِعِزَّ قُدسِكَ. اِلهٰي، وَاَجْعَلْني مِمَّنْ نٰادَيْتَهُ فَاَجٰابَكَ، وَ لا حَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلاٰلِك[25]. آيا اين ”حجب نور“ چيست؟ آيا ”نظر به حق“ مقصود گلابيهاي بهشت است؟ آيا ”معدن عظمت“ قصرهاي بهشتي است؟ آيا ”تعلّق ارواح به عزّ قدس“، يعني تعلّق به دامن حور العين براي قضاي شهوت؟ آيا اين ”صعق و محو از جلال“، يعني محو در جمال زنهاي بهشتي است؟ آيا اين جذبهها و غشوهها كه براي رسول خدا (ص) در نماز و معراج دست ميداده و آن انوار عظمت و بالاتر از آن را كه مشاهده ميكرده در آن محفلي كه اعظم ملائكة الله كه جبرئيل امينu است محرم سرّ نبود و جرأت پيشرفت اَنْمُلهاي[26] نداشت، جذبه براي يكي از زنهاي خيلي خوب بوده؟ يا انواري مثل نور شمس و قمر و بالاتر از آن ميديد؟ ... مقصودي از اين كلام نيست جز آنكه براي برادران ايماني، خصوصاً اهل علم، تنبّهي حاصل آيد و لااقل منكر مقامات اهل الله نباشند، كه اين كار سر منشأ تمام بدبختيها و شقاوتها است.»
و در صفحة 167 اين كتاب[27] در اخطار به منكرين اهل عرفان و تصوّف و قانعين به شريعت مقدّس مينويسند: «و كساني كه دعوت به صورت محض ميكنند و مردم را از آداب باطنيّه باز ميدارند و گويند شريعت را جز اين صورت و قشر معني و حقيقتي نيست، شياطين طريق الي الله و خارهاي راه انسانيّتند، و از شرّ آنها بايد به خداي تعالي پناه برد كه نور فطرت الله را كه نور معرفت و توحيد و ولايت و ديگر معارف است در انسان منتفي ميكنند و حجابهاي تقليد و جهالت و عادت و اوهام را به روي آن ميكشند، و بندگان خداي تعالي را از عكوف به درگاه او و وصول به جمال جميل او باز ميدارند و سدّ طريق معارف مينمايند، و قلوب صافي بيآلايش بندگان خدا را كه حق تعالي با دست جمال و جلال خود تخم معرفت در خميرة آنها پنهان فرموده و انبياء عظام و كتب آسماني را فرستاده براي تربيت و تنمية آن، به دنيا و زخارف آن و جهات مادّي و جسماني و عوارض آن متوجّه ميكنند و از روحانيّات و سعادات عقليّه منصرف ميكنند، و حصر عوالم غيب و جنّتهاي موعوده را مينمايند به همان مأكولات حيوانيّه و مشروبات و منكوحات و ديگر از مشتهيّات حيواني. اينها گمان كنند كه حق تعالي اين همه بسط بساط رحمت فرموده و با اين همه تشريفات كتابها نازل فرموده و ملائكة الله معظّم فرو فرستاده و انبياء عظام مأمور فرموده براي اداره كردن بطن و فرج، غايت معارفشان اين است كه بطن و فرج را در دنيا حفظ كن تا به شهوات آن در آخرت برسي. آن قدري كه اهميّت به جماع پانصد ساله ميدهند به توحيد و نبوّات نميدهند؛ و تمام معارف را مقدّمة تعمير بطن و فرج ميدانند. و اگر حكيمي الهي يا عارفي ربّاني به روي بندگان خدا بخواهد دري از رحمت باز كند و ورقي از حكمت الهي بخواند، از هيچ نسبت و بدگوئي و فحش و تكفيري به او خودداري نميكنند. اينها به طوري منغمر در دنيا شدند و به شهوات بطن و فرج اهميّت ميدهند- مِن حَيثُ لا يَشعرُون – كه ميل ندارند سعادت ديگري در دار تحقّق موجود باشد جز شهوات حيواني، با آن كه اگر سعادت عقليّه هم در عالم باشد به بطن و فرج آنها ضرري نميرساند.»
و در صفحة 330 اين كتاب[28] در باب آن كه عرفان اسلامي از بطن قرآن است چنين مينويسند: «هركس رجوع كند به معارفي كه در اديان عالم و نزد فلاسفة بزرگ هر دين رايج است و مقايسه كند در معارف مبدأ و معاد با معارفي كه در دين حنيف اسلام و نزد حكماء بزرگ اسلامي و عرفاء شامخ اين ملّت است درست تصديق ميكند كه اين معارف از نور معارف قرآن شريف و احاديث نبيّ ختمي و اهل بيت او عليهم السّلام است كه از سرچشمة نور قرآن استفاده و اصطلاء نمودهاند. آن وقت ميفهمد كه حكمت و عرفان اسلامي از يونان و يونانييّن نيست، بلكه اصلاً شباهت به آن ندارد.[29]»
در كتاب ولايت فقيه[30] در مورد معلّم اخلاق و معنويات و عدم كفايت شريعت مقدّس به تنهائي مينويسند: «اگر حوزهها همين طور از داشتن مربّي اخلاق و جلسات پند و اندرز خالي باشند محكوم به فنا خواهند بود. چطور شد علم فقه و اصول به معلّم و مدرّس نياز دارد، درس و بحث ميخواهد و براي هر علمي و صنعتي در دنيا استاد و مدرّس لازم است، كسي خودرو و خودسر متخصص در رشتهاي نميگردد، فقيه و عالم نميشود لكن علوم معنوي و اخلاقي كه هدف بعثت انبياء و از لطيفترين و دقيقترين علوم است به تعليم و تعلّم نيازي ندارد و خودرو و بدون معلم باشد. كراراً شنيدهام كه سيّد جليلي معلّم اخلاق و معنويات استاد فقه و اصول مرحوم شيخ (مرتضي) انصاري بوده است.»
و در همين كتاب[31] نه تنها علوم رسمي تنها را براي ايمان كافي نميدانند بلكه برهان عقلي را هم كافي ندانسته و مينويسند: «ولي همين برهان عقلي ممكن است حجاب قلب شده، نگذارد نور ايمان بر قلب بتابد تا خداوند متعال او را از ظلمات تاريكيها به عالم نور و روشنائي وارد سازد.»
و در صفحة 24 تفسير سورة مباركة حمد[32] پاي استدلاليون را در خداشناسي چوبين ميدانند و ميگويند: «پاي استدلاليان چوبين بود مقصود همين است كه پاي چوبي است يعني پائي كه انسان را نميتواند راه ببرد، پائي كه حقيقتاً انسان با آن ميتواند راه برود عبارت از آن پائي است كه انسان جلوة خدا ببيند، عبارت از آن ايماني است كه در قلب ميشود و وجدان در پي است.»
و در تفسير سورة مباركة علق (اقرأ) راه خداشناسي را منحصر در خودشناسي مينمايند: «تمام انبياء موضوع بحثشان، موضوع تربيتشان، موضوع علمشان، انسان است (صفحه 46). انسان را به معني حقيقي انسان به آن معنائي كه انسان است جزء ذات مقدس حق و آنهائي كه ملهمند به الهام او كسي نميشناسند (صفحه 49). هر چه درس بخوانيد و به اسم رب نباشد از صراط مستقيم دوريد و هر چه زيادتر درس بخوانيد دورتر ميشويد. اگر اعلم من في الارض بشويد با اسم رب نباشد ابعد از خداي تبارك و تعالي هستيد و از صراط مستقيم بعيدتر ميشويد. صراط مستقيم است كه يك سرش قعر جهنم است، يك طرفش طبيعت است و يك طرفش بهشت. آخر مرتبة بهشت لقاء الله است (صفحة 51). گمان نكنيد كه درس خواندن بدون اينكه قرائت به اسم رب باشد برايتان فايده دارد. گاهي ضرر دارد. گاهي علم غرور ميآورد و گاهي علم انسان را از صراط مستقيم پرت ميكند. اينهايي كه دين ساز بودند اكثراً اهل علم بودند (صفحة 52). چه بسا يك نفر آدم فيلسوف اعظم است به حسب نظر مردم، فقيه اكرم است به حسب نظر مردم، همه چيز ميداند، انبار معلومات است، لكن قرائت به اسم رب نبوده است از صراط مستقيم دور شده است و از همه دورتر است. هر چند انبار زيادتر وزرش زيادتر و هرچه انبار بزرگتر وزر و ظلماتش بيشتر[33]. ظلمات بعضيها فوق بعضي، گاهي علم ظلمت است، نور نيست. آن علمي كه به اسم رب شروع بشود آن نور هدايت دارد (صفحة 53).
و در صفحة 29 جلد چهار و پنج ميگويند: تعبيرات عرفا مطابق قرآن و تعبيرات ائمة ما عليهم السّلام است. و در صفحة 41 و 42 انا الحق گفتن بعضي عرفا را شرح ميدهند: «اينكه اينها (عرفا) آمدهاند و اين تعبيرات را كردهاند، نه اينكه ميخواهند بگويند كه مثلاً اينكه ميگويند كه فرضاً فلان چيز حق است نه اينكه اين معني را ميخواهند بگويند كه مثلاً يك آدم ممكني كه عبا و عمّامه دارد اين حق تعالي است. هيچ عاقلي اين را نميگويد.» سپس ادامه ميدهند: «قصدشان اين است كه جز خدا نيست.»
و در صفحة 202 كتاب مصباح الهداية به بدبينان به عرفاء نصيحت مينمايند: «و مبادا كه بدون فروشدن در درياي اين معاني اينگونه سخنان را به ظاهرش حمل كني و بدون آن كه مقصد آنان را دريابي چماق طعن به دست گيري همان گونه كه شيوة پارهاي از عالم نماها بر اين است و ميزان درست نبودن هر مطلبي در نزد آنان همان است كه چيزي از آن مطلب ندانند و نتوانند بفهمند»[34]. و در پايان اين كتاب به زمامداران امور و اهل فضل و دانش خطاب مينمايند: «پايان كتاب و وصيّت به دوستان، اي دوست روحاني كه خدايت در دنيا و آخرت يار و ياور باد، مبادا و مبادا اين اسرار را براي نااهل كشف كني و يا در غير محلّش بخل نورزي كه علم باطن شريعت از نواميس الهي و رازهاي ربوبي است كه بايد از دسترس بيگانگان و ديدگاهشان به دور نگه داشت كه انديشههاي روشن و افكار دقيقشان به آن نميرسد و مبادا در مقام فهم مطالب اين اوراق برآيي پيش از آن كه در كلمات متألّهين اهل ذوق بررسي كامل نموده و معارف را در نزد مشايخ بزرگ و عرفاء بزرگوار كه اهل معارفند فرا گرفته باشي[35]. وگرنه تنها مراجعه كردن به اينگونه معارف بجز زيان چيزي نيفزايد و به غير از محروميّت[36] نتيجهاي نخواهد داشت.»[37]
پس اگر محققين كتب بزرگان اين سلسلة جليله را با آثار آيتالله خميني مطابقت نمايند و تطبيق آن را دريابند متوجّه خواهند شد كه نه تنها تفاوت ولو جزئي وجود ندارد بلكه گوئي از روي آنها استنساخ شده است زيرا كلام اهل معرفت يكي است و اختلاف در ميان نيست بلكه عين يكديگرند[38]. اين مشتي بود از خروارها. اكنون بايد انديشيد كه چه كسي را و چه كساني را فرقة ضالّه خواندهاند. شايد گفته شود اينها عقايد عرفا و درويشان و صوفيان حقّه بوده است. بايد عرض كرد كه اينها عقايد ماست و آيتالله خميني اوّلين بار كه برنامة ”قرآن در صحنه“[39] را آغاز نمودند با شجاعت و شهامت تمام سخنان خود را چنين شروع كردند: «تقاضا شده بود كه من يكي، دو مرتبه راجع به تفسير بعضي آيات شريفة قرآن مطالبي عرض كنم. تفسير قرآن يك مسئلهاي نيست كه امثال ما بتوانند از عهدة آن برآيند. بلكه علماي طراز اوّل هم كه در طول تاريخ اسلام، چه از عامّه و چه از خاصّه، در اين باب كتابهاي زياد نوشتهاند- البته مساعي آنها مشكور است- لكن هر كدام روي آن تخصص و فنّي كه داشته است يك پردهاي از پردههاي قرآن كريم را تفسير كرده است، آن هم به طور كامل ملموس بوده. مثلاً عرفايي كه در طول اين چندين قرن آمدهاند و تفسير كردهاند، نظير محييالدّين[40] در بعضي از كتابهايش، عبدالرّزاق كاشاني[41] در تأويلات، ملاّ سلطانعلي[42] در تفسير[43]، اينهائي كه طريقهشان طريقة معارف بوده است، اينها تفسيرهائي نوشتند خوب.»
آيا ميدانيد اين شخصيتهائي كه ايشان از آنها به عنوان علماي طراز اوّل از صدر اسلام تا كنون نام ميبرند چه كساني هستند؟ محييالدّين و ملاّ عبدالرّزاق دو تن از مشايخ صوفية سلسلة نعمتاللّهي سلطانعليشاهي گنابادي هستند و ملاّ سلطانعلي كه نام بردند قطب اين سلسله و جدّ امجد حضرت آقاي دكتر تابنده ميباشند كه از آن عالم طراز اوّل مفترض الطّاعة حضرت يداً به يد منصوص ميباشند. بلي رسول اكرم ص و همة انبياء عليهم السّلام را مجنون و ساحر ميخواندند. حضرت مولي الكونين ابي عبدالله الحسينu را جاسوس و خارجي خواندند و كردند آنچه را ننگ دامن بشريت شد. حضرت مولي المواليu را كافر خواندند و سبّ و لعن حضرتش را واجب دانستند. و مصادر عصمت و طهارت را اذن ندادند حتّي در يك مسجد كوچك محلّهاي اقامة جماعت كنند. آيا مخالفين تصوف و عرفان آثار عرفاء كرام را خواندهاند؟ و از عقايد آنها آگاهي دارند؟ آيا بدعتي از ايشان مشاهده كردهاند؟ و خود را ذيصلاح در بررسي اين امر خطير دانستهاند كه بندگان خاص خدا و مؤمنين را ضالّه مينامند. آقاي آيتالله محمّدي گيلاني ميگفتند[44]: كسي كه حافظ را نشناسد و اصطلاح عرفا را نداند و دربارة اين قوم اظهار نظر كند ملحد و كافر است. و دستورالعملي در سمت حاكم شرع صادر مينمايند كه بسيار قابل توجه و در ضميمه است، شايد مورد دقّت واقع شود[45].
اكنون سيري در آثار مرحومين مجلسيين اعلي الله مقامهما ميكنيم تا بدانيد دربارة تصوّف حقّه چه نظري اظهار ميدارند. باشد كه سبب بيداري شود. در رسالة تشويق السّالكين[46] در اثبات تصوّف و عرفان در صفحة 5 چنين آغاز سخن ميكنند: «و اقرب طرق به معرفت الله طريقة حقّة رضوية ذهبية (پاك و خالص) معروفية مرتضوي است كه طريق تصوّف و حقيقتش نيز خوانند و آن عبارت است از تحصيل قرب معرفت ربّ العالمين به طريق زهد و رياضت و انقطاع از خلق و مواظبت بر طاعت و عبادت. اكنون جمعي پيدا شدهاند كه ايشان را از شريعت خبري و از طريقت اثري، نه و انكار اين طريقة حقّه مينمايند، بنا بر قلّت تدبّر در آيات و اخبار ائمة اطهار عليهم السّلام و به متابعت نفس غدّار كه ثمرة او حسد و عناد و تعصّب است، اگر چه مشهور است:
شبپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نكاهد
امّا چون انكار ايشان سبب محروميّت بعضي از عوام بود از اين نعمت عظمي، لهذا بعضي از احبّاء از اين فقير، محمّد تقي التماس نمودند كه رسالة مختصري در حقيقت اين طريقه نوشته شود تا شيعيان اميرالمؤمنينu از اين سعادت بينصيب نباشند. پس ايجاباً لسؤالهم با آنكه كتاب مبسوطي موسوم به مستند السّالكين در اين باب نوشته شده، مجملي از هر باب در اين رساله مذكور ميگردد و بالله التّوفيق. امّا زبده و خلاصة بَراياء كه انبياءاند، همه اين طريق را داشتند». و در صفحة 8 چنين مينويسند: «و همچنين هر يك از ائمه عليهم السّلام اين طريق را داشتهاند، چنانچه احوال و سير ايشان در كتب اخبار مذكور است و همچنين اصحاب صُفّه كه فرقة اوّل درويشانند اين مسلك را داشتهاند، مثل سلمان و اباذر و عمّار و غيرهم». و در صفحة 9 مينويسند: «و بالجمله اصحاب صُفّه محتاج به بيان نيست و هر يك از ايشان را صفي ميگفتند، يعني منسوب به صُفّه، تا به كثرت استعمال صاد را اشباع و فاء را مخفّف ساختهاند صوفي شد». در صفحة 10 مينويسند: «و همچنين اكابر علماي شيعه از متقدمين و متأخرين جمعي كه واقف بودهاند بر طريقة اهل بيت و تتبّع ايشان بيشتر بوده از علماي اين زمان همه اين مسلك را داشتهاند و در اين فن تصنيفات نمودهاند»[47]. و در صفحة 11 و 12 مينويسند: «و همچنين سيّد حيدر آملي صاحب تفسير بحرالابحار كتابي به قرب هفتاد هزار بيت از دلايل و احاديث اهل بيت عليهم السّلام تصنيف نموده در بيان آنكه شيعهاي كه صوفي نباشد شيعه نيست و صوفي كه شيعه نباشد صوفي نيست.»[48] ملاّ محمّد باقر مجلسي رحمت الله عليه در صفحة 29 همين كتاب در جواب مرحوم ملاّ خليل قزويني در پاسخ سؤال از تصوّف چنين مينويسند: «و امّا مسئلة سيّم كه از حقيقت و بطلان طريقة صوفيّه سؤال كرده بودند. بايد دانست كه راه دين يكي است، و حق تعالي يك پيغمبر فرستاده و يك شريعت قرار داده، وليكن مردم در مراتب عمل و تقوي مختلف ميباشند، و جمعي از مسلمانان كه عمل را به ظواهر شرع شريف نبوي (ص) كنند و به سنن و مستحبّات عمل نمايند و ترك مكروهات و مشتهيّات كنند و متوجّه امور دنيا نگردند و پيوسته اوقات خود را صرف عبادات و طاعات كنند و از اكثر خلق كه معاشرت ايشان موجب تضييع عمر است كناره جويند، ايشان را مؤمن زاهد متّقي ميگويند و مسمّي به صوفيّه ساختهاند. ... اين جماعت زبدة مردمند.» مرحوم مجلسي اوّل در صفحات 20-18 مينويسند: «پس اگر جمعي از نادانان كه در ميان عوام خود را به طالب علم شهرت دادهاند مذمّت اين طريقه مينمايند، معلوم است كه از كمال ناداني يا محض حسد و اغراض فاسدة نفساني خواهد بود و عاقل بايد كه فريب اين شياطين انس را نخورد و از اين سعادت عظمي كه مقصد اقصي و طريقة انبياء و ائمة هدي و شيوة اولياء و مردان راه خداست محروم نماند. هرچند اين كاري است دشوار و شربتي است بر اكثر طبايع ناگوار و جهاد اكبر و ميدان ترك سر است و موقوف بر همّتي عالي است و تأييد ازلي. ... و حاصل سخن آن كه بداني كه اصل تصوّف صافي نمودن باطن است از زنگ ماسوي و متخلّق شدن به اخلاق الله و تحصيل كمالات روحاني و رسيدن به مقام قرب و معرفت عياني، نه چنان كه نادانان گمان ميبرند كه تصوّف محض لهو ولعب است، بيهوده يا دكّاني است در بازار هوي به زرق و ريا چيده، و طريقت مخالف شريعت مصطفوي (ص) و مباين طريقت مرتضويu كه كَلّا اِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجوُبوُنَ [49]. بلكه از مشايخ اين طايفه كساني بودهاند كه از علوم ظاهري نيز هر يك سرآمد زمان خود بودند چنان كه از تصانيف ايشان معلوم است مثل مولاناي رومي و شيخ علاءالدّولة سمناني و شيخ شهابالدّين سهروردي صاحب حكمت اشراق و شيخ محييالدّين عربي صاحب فتوحات و شيخ عبدالرزّاق كاشاني صاحب تأويلات و شيخ ابوحامد غزّالي و شيخ روزبهان صاحب تفسير عَرايس و شيخ عطّار و غيرهم. همه اتّفاق دارند كه علم شريعت به قدر واجب شرط اوّل راه است و كمال در علم شريعت، شرط كاملان اين راه است. چون تواند بود كه كاملان اين طريقه كه در علم ظاهر و باطن يگانه بودهاند يا آن كه مكروهات و بلكه بعضي از مباحات را بر خود حرام داشتهاند و احتراز مينمايند، راضي به خلاف شريعت مطهره شده، مرتكب حرام شوند، پس آنچه بعضي از جهّال بعضي از افعال جزئيّه و فرعيّة اين جماعت را اعتراض ميكنند عين خطا خواهد بود.»
شيخ بهاءالدّين عاملي زيد بهاء در كتاب كشكول جلد پنجم صفحة 490 دربارة اصل تصوّف و علم تصوّف چنين مينويسند: «التّصوّف علم يبحث فيه عن الذّات الاحدية و اسمائه و صفاته من حيث انَّها موُصلة لكلّ مظاهرها و مشعباتها الي الذّات الالهيّة فموضوعه الذّات الاحدية و نعوتها الازليّة و صفاتها السّرمدية و مسائله كيفيّة صدور الكثرة عنها و رجوعها اليها و بيان مظاهر الاسماء الالهيّة و التّصرف الرّبانية و كيفيّة رجوع اهل الله تعالي اليه سبحانه و كيفية سلوكهم و مجاهدتهم و رياضاتهم و بيان نتيجة كل من الاعمال و الاذكار في دار الدّنيا و الآخرة علي وجه ثابت في نفس الامر و مبادية معرفة حدّه و غايته و اصطلاحات القوم فيه»[50].
شهيد اوّل رضوان الله عليه در كتاب الدّروس در باب وقف نيز در شأن صوفيّه تمجيد شايان توجّه دارند[51]. در جلد دوم مجالس المؤمنين علّامة عاليقدر شيعه سيّد نورالله شوشتري آمده است كه خلقت عالم بعد از وجود انبياء و اولياء به خاطر صوفيان صفوت نشان بوده است و در اين كتاب به دلايل قويّه اثبات ميكند كه جميع مشايخ مشهور شيعه صوفي بودهاند و طريقة ايشان طريقة اهل بيت عليهم السّلام است[52].
ابن ابي جمهور الاحساوي در كتاب مجلي[53] از حضرت عليu نقل ميكنند كه فرمود «التَّصَوُّفُ اَرْبَعَةُ اَحْرُفٍ تٰاء وَ صٰاد وَ وٰاو وَ فٰاء، التّٰاء تَرْكٌ وَ تَوُبَةٌ وَ تُقيٰ، وَ الصّٰاد صَبْرٌ وَ صِدْقٌ وَ صَفٰا وَ الْوٰاو وِرْدٌ وَ وُدٌّ وَ وَفاء، الْفٰاء فَرْدٌ وَ فَقْرٌ وَ فَنٰاء»[54]
و بر اثر مساعي شوراي عالي انقلاب فرهنگي كتب درسي ادبيات مشحون از مطالب تصوّف و عرفان شده[55]. و به حمد الله برنامههاي رسانههاي گروهي نيز ناشر معارف اسلامي و عقايد صوفيّه و درويشان حقّه است ولي گروهي آن را فرقة ضالّه ناميدهاند. تهمت گمراهي زدن به اين مسلمين و مؤمنين متعهّد و متهجّد و اهل طهارت دائم و صلوة پيوسته تهمت نابخشودني است. استاد مطهري رضوان الله عليه در اين مورد در صفحة 18 كتاب تماشاگه راز چنين ميگويند: «من حقيقتاً تعجّب ميكنم از يك عدّه به اصطلاح حافظ شناس! مثل اينكه دستگاهي و دستهائي هست كه هر جور شده پاكاني چون حافظ و امثال حافظ را به يك شكلي مسخ كنند و از اين راه به جاي اين كه فكر مردم را بالا ببرند و تكاني بدهند برعكس سوي فساد و تباهي و انحراف سوق ميدهند»[56]. آيا اين گونه تهمت زدن ضدّ اسلام و ولايت محسوب نميشود؟ كساني را كه به ذكر دائم مشغول و در اسحار ديدة گريان و دل بريان دارند و هر روز موظّفند حداقل حزبي از قرآن قرائت و دائم در طهارت و بر ديگر مستحبّات مراقبت و از مكروهات دوري دارند، چگونه و با چه جرأتي ميتوان ضالّه ناميد. اگر مخالفين نيز از درد خدا جوئي دو شب يا سه شب نخوابند و به درگاه خدا بنالند و از پهلو به پهلو برگردند و ناله سردهند و خدا را بخوانند خداوند متعال ميفرمايد وَ ٱلَّذينَ جٰاهَدُوا فينٰا لَنَهْدِيَنَّهُم سُبُلَنٰا[57]. و آداب آن در مقالة لقاء الله آيتالله خميني و رسالة لقاء الله علاّمه وحيد ميرزا جواد ملكي تبريزي[58] و رسالة سير و سلوك سيّد مهدي بحرالعلوم[59] و آثار بزرگان عرفا و كتاب بحر المعارف عالم ربّاني مرحوم ملاّ عبدالصّمد همداني به نحو مشروح درج است. ولي اصل كلام همان است كه علاّمه مطهري رضوان الله عليه گفتند. اميدواريم دستگاه و دستهاي شيطاني كشف شود تا چهرة تابناك و مقدّس اهل عرفان از هرگونه غباري كه معاندين اسلام بر آن ميريزند پاك گردد. بهتر از همه و مفيد تر از هر چيز مطالعة دقيق آثار آيتالله خميني و مطابقت آن با آثار بزرگان اين سلسلة جليله است. جائي كه پيغمبر اكرم (ص) به جنين سقط شده از امّت خود در روز قيامت مباهات ميفرمايد، آيا سزاوار است كه اين گونه تهمت به پيروان مخلص آن حضرت و شيعيان خاص خالص عليu و آل اطهار او عليهم السّلام زده شود. اين همه كه آيتالله خميني در وحدت و اتّحاد اسلام كوشيدند و تفرقه اندازان را منافق ميدانند، اين گونه تفرقه اندازي و تكه تكه كردن اسلام را چه ميتوان تعبير كرد؟ و كساني را كه ايشان در آثار خود به آنها متوسّل ميشود و در روز حشر به شفاعت آنان اميد فرج دارد، مورد اهانت قرار دادن آيا ضديّت با ولايت كليّة ائمة هدي و ولايت فقيه نيست؟
بزرگان اهل عرفان بالاخص اين سلسلة جليله تبليغي نداشته و ندارند و پي مريد هم نميگردند بلكه دل شكسته و تن خسته ميخواهند كه پيدا نميشود يا لااقل كمياب است و كسي مرد اين راه نيست. همان گونه كه اشاره شد تبليغ اينان به عمل و بندگي است زيرا اصول دين فقط منوط به بيداري جان است كه آن را يقظه مينامند و تبليغ احكام شريعت مقدّس به عهدة فقهاي كرام و علماي اعلام است و علم عرفان آموختني نيست.
علم عشق است اين نه علم كسبي است فيض حق است اين نه درس رسمي است
اميد است خوانندگان به ديدة انصاف ملاحظه و از تندي خامه درگذرند و تدارك مافوت نمايند. اميد است همه حرمت وحدت كلمه و احترام قانون اساسي را كه متّخذ از قرآن است بر خود فرض بدانيم و عمل همة ما به قواعد و قوانين مقدّس اسلام جاذب و جالب قلوب باشد كه صدور اسلام و انقلاب اسلامي از اين طريق ميسّر است و آن آرزو و آرمان ديرينة مسلمين است.

ارائه الگوهای جذاب به نوجوانان برای جلوگیری از وابستگی فرهنگی به کشورهای بیگانه و ترویج الگوهای غربی که هویت فرهنگی را دچار تزلزل می کند، امری اجتناب ناپذیر است . در این راستا بسیاری از صاحبنظرات از نبود الگوهای جذاب در کشور انتقاد دارند.درصورتیکه با وجود فرهنگ غنی ایرانی و حتی به عاریت گرفتن اروپایی ها از شخصیت ها و الگوهای این فرهنگ ، به نظر نمی رسد در این خصوص کمبودی وجود داشته باشد و نارسایی ها ناشی از بی توجهی و بی برنامگی است.
بر اساس دیدگاههای روانشناختی نوجوان همواره به دنبال الگوسازی برای خویش است و خلاء ناشی از عدم ارائه الگوهای جذاب به این قشر سبب می شود که وی به الگوهای جذاب جایگزین و حتی مغایر با ارزش های جامعه روی آورد(نظیر پیوستن به گروههای شیطان پرستان).
"عمو نوروز" و "حاجی فیروز" دو شخصیت افسانه ای دوست داشتنی هستند که به دلیل مقاومت صدا و سیما در نمایش این کاراکترها سالهاست پشت درهای این سازمان مانده اند . عمو نوروز که بر اساس افسانه ها روزگاری شاه بود حالا به گدایی افتاده و پشت چراغ های قرمز شهر تنبک می زند.
بر اساس افسانه ها "ایشته" بانوی باروری و زایش در اساطیر بین النهرین برای دیدن خواهر خود به جهان زیرین (دنیای مردگان) سفر می کند .ولی متوجه می شود که برای او دیگر بازگشتی نیست .پس از خرد شدن ایشته ، زایش و باروری در زمین می ایستد.خدایان در پی چاره جویی بر می آیند و سرانجام موفق می شوند آب زندگی را به دست آورده و به ایشته بپاشند.اما طبق قانون سرای مردگان ،ایشته باید جانشینی برگزیند تا او را به جای خود به جهان زیرین بفرستد .ایشته شوهر خود "دوموزی" را که از بازگشت او ناخشنود بود، برمی گزیند ،جامه سرخ به تن دوموزی می کند، روغن خوشبو به تنش می مالد ،نی لاجورد نشان به دستش می دهد و او را به جهان زیرین می کشاند.
دوموزی ایزد نباتی است که با رفتنش به جهان زیرین گیاهان خشک می شوند پس چاره چیست؟ خواهر دوموزی نیمی از سال را به جای برادرش در سرزمین مردگان به سر می برد تا برادرش به روی زمین باز آید و گیاهان جان بگیرند.باز آمدن دوموزی و رویش گیاهان همزمان با فرا رسیدن بهار و نوروز ما ایرانی هاست .دوموزی احتمال همان حاجی فیروز است که با جامه سرخ و چهره سیاه و دایره رنگی در دست فرا رسیدن بهار را نوید می دهد.
ماشاالله شمس الواعظین - روزنامه نگار - می گوید: در آمریکای جنوبی پیروزی شیلی -بولیوی و ونزوئلا و سپس جنبش حماس در فلسطین و اصولگرایان در ایران آزمون نیروهای تجربه نشده است.
در آمریکای لاتین نیروهای شبیه سوسیالیستی به دلیل طرح شعارهای عدالت آمیز در حال پیروز شدن هستند . در ایران هم به همان دلیل شکاف های اقتصادی مردم به این گرایش تن دادند تا بتوانند از مهلکه و بحران های اقتصادی رهایی یابند.مردم تشنه طرح تازه ای هستند که بتواند مشکلاتشان را رفع کند حال چه فلسطین باشد یا ایران یا آمریکای جنوبی.
فکر می کنم این جنبش ها به دلیل این که با دانش و گزاره های زمانه حرکت نمی کنند -راه را برای دولت های سکولار هموار خواهند کرد مگر این که با نیازها و مقتضیات زمانی هم رکابی کنند./
استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است.